به یاد پرنده ای باش که از لانه به زمین افتاده
جبران خلیل جبران
احساس ادمها از سینه اونها می یاد یا از سر اونها؟اما من همیشه وقتی یاد یه دوست میافتم اول قلبم میلرزه و بعد چشهمام خیره به امتداد راه می مونه
امیر
فردا تولد صاحب وبلاگ هدف است . امیر یه پسر با احساسی ساده و روان هست رنگ احساسش آبی هست میخوام زودتر از همه تولدش بهش تبریک بگم اولین نفری که بهش تبریک میگه یه ندا باشه که آروم تو گوش تو اهنگ تولد زمزمه میکنه.امیدوارم آسمون دلت همیشه ابی باشه. امیر جان تولدت مبارک
دوره اموزشی سربازی.وقتی سوار اتوبوس شدم از لای پرده بابام رو دیدم که داشت از دوری من گریه میکرد وقتی این صحنه رو دیدم منم گریه کردم.دوری خیلی سخته الهی هیچ دلی از دلدارش جدا نشه
دلم گرفته این ترانه اخرین تار مو دلمه .گریه نمیکنم هر کسی از حسی شبیه حالای من.....
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای ابی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بردل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشک
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ وبار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه
بادها می وزند
, عده ای در مسیرش دیوار می سازند
و تعدادی آسیاب به پا می کنند!!!
گاه گاهی میشست پای تلویزیون و با خودش بود
اما از همه بدتر بوی بد پاش بود .بوی پا که میدونی بوی چی میده .اون روزها ناراحت میشدم بابام باهام حرف نمیزد و پاش بو میداد
اما حالا
خودم میرم سر کار و وقتی برمیگردم هم پام بو میده هم حال حرف زدن با هیچ کسی رو ندارم
چقدر چرخ گردون زود چرخید و نوبت ما شد؟ تا چشم بهم میزنیم بابا بزرگ شدیم و باید غصه خداحافظی خوند البته من دلم برای مسنها میسوزه چون راه بن بست در پیش دارن
تو غرق مي شوي
و دستم را رها مي كني
به امان تاريكي !
برداشت از وبلاگwww.godoo.blogfa.com
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم ،.....
>>> ادامه مطلب <<<
چگونه سرعت ماشين
مرا زمن دزديد
چگونه هيچ نگفتم ؟
چگونه تن دادم ؟
چقدر شيوه ي خواهش
مچاله ام كرده است
>>> ادامه مطلب <<<
نمي دانم ! فقط اين را ميدانم كه (سهراب) براي من همه زندگيست. براي من تبلور انسان است. انساني كه رو به سوي روشني دارد ، انساني كه خود جهاني كوچك است ، انساني كه در عين ساكن بودن در نقطه اي ، به ته درياها و اوج آسمان ها و هزار توي زمان راه يافته است.
بشر امروز با همه پيشرفتهاي معجزه آسايش كه در قلمرو علم و فن كرده است . در اصل ، همان بشر عاجز هزاران سال پيش است و اين بشر احتياج به شكفتگي روح دارد، احتياج به غم دارد، ناكامي را به همان اندازه دوست دارد كه كام. جدايي را به همان اندازه دوست دارد كه وصل.
راستش را بخواهيد ما هنوز گدايان يك لبخنديم و محتاج يك نگاه. پس اين انسان "نيازمند" زبان خاص خود را طلب مي كند در اين دنيا كه دنياي "تنگ حوصله ايست".
برداشت از سایتhttp://www.sohrabsepehri.com/main.asp

